It is always the same season
الان دیگه وقتشه.. وقت بهاریه نوشتن و بهاری گرفتنِ... اما با این همه اندوه؟ با این همه غم؟ دستم به قلم می ره اما فقط برای شکواییه و غمنامه نوشتن....
Diffrent taste
این موقعیت بینهایت طنز رو امیدوارم خوب بنویسم تا درکش کنید:
من و یکی دیگه دم یه دکه روزنامه فروشی روبروی یه بیمارستانیم.. دقیقا زمان ملاقات و ملاقات کننده ها اومدن تا آبمیوه بخرن... یکی از این طرف داد می زنه سن ایچ با طعم زدآلو ندارین..وقتی بهش می ده می پرسه طعم آناناس چی آناناس ندارین؟؟؟ این وسط من که فقط یه شارژ می خوام بین فواصل طعم های مختلف آبمیوه فقط پاس کاری می شم.. وقتی که بالاخره موفق می شم و شارژ رو می خرم.... همارهم ازم می پرسه خریدی؟ - آره.- طعم آناناسش رو نداشت؟؟؟؟!!!
I just want to setteldown
...کاش ندایی از جایی می رسید که صادق بود، حقیقت رفتن تو باور نکردنی است.
امیدم را نگه دارم یا نه؟ هر لحظه از خودم می پرسم... امیدی که به تو بسته بودم همه توان اعتماد کردنم بود به آدمی که نمی شناختم....
بازم بخوان. آرام. آنقدر آهسته که فکر کنم باد در گوشم زمزمه می کند. بگذار یک بار باور کنم، شک کنم که تو نیستی...
being silent and calm
زمهریر است انگار دنیایی که منم و تو نیستی.... با چنان توماء نینه ای لفظ " تو " را می نویسم که انگار غریبه ای را با تردید به نام کوچکش می خوانم...
There is no one in the house
من با همه نا امیدی و هراس می گم: دلم تنگ شده... خودت رو جایی سر راهم قرار بده تا از شوق دیدن ناگهانی ات پرواز کنم... اونوقت اون به من چی می گه؟....
زندگی احمقانه رو انتخاب کردم.. از این به بعد با حماقت زندگی می کنم...بدون وجدان ، بدون احساس، بدون عقل... چقدر از باید و نباید کردن ها خسته ام... وقتی همه اش بی فایده است... اونی که باید بفهمه نمی فهمه...
پی نوشت:
هیچ خواننده و نا خواننده ای اینجا کامنت نگذاره لطفاً..
Trying to get use to
دارم عادت می کنم.. دارم به سختی خودم را عادت می دهم به سنگ بودن، به ندیدن، نشنیدن، چشم بستن و رد شدن... زندگی که در کمال بی رنگی می گذرد .. حتی اتفاق نمی افتد... دارم عادت می کنم به زندگی که نمی خواستم.. مال من نبود ... اما تنها بخش زنده وجودم شده... ناشناسی که همه جا با من است... بی آنکه رهایی باشد...
- انگار باز حال و هوایم بدجور گرفته... چشمانم را می بندم، به پهلو می خوابم ... منتظرم ... اینبار واقعاً بیا...
Time is the Time
برام سواله: چرا با اینکه همون توی یک رژه دسته جمعی به سوی مرگ هستیم باز هم به دنبال دلبستگی ها و وابستگی های جدید می گردیم؟؟؟ این چه حماقتیه که همه چیز رو برای خودمون سخت و سخت تر می کنیم؟؟؟؟؟
From nowhere to some one
دفاع کردم. تمام.

